تبليغاتX
:: فرشته شیطانی×:× ستاره×:× ::

فرشته شیطانی×:× ستاره×:×



کبوتر با کبوتر باز با باز

کند چوپان با دانشجو(ستاره)پرواز

 

سلام به دوستان .

آره درست میخونید چپان با ستاره

حتما می پرسید چه ربطی داره؟ولی خیلی ربط داره

آخه به دخترک قصه ما که خودشو باشخصیت وبا فرهنگ

جلوه میداد یک خواستگار اومده اونم چه خواستگاری  وااااای

خواستگاری که شغلش چوبانی هست.نه چوپان ساده

بلکه چوپانیکه فوق لیسانسشو از دانشکاه صنعتی شریف دهات گرفته.

وقرار شده به خاطردخترک قصه ما از یک چیز با ارزشی که از کودکی

بیشتر از هرچیز اونس گرفته وحاضر نیست به هیچ وجهی از دستش

بده وبا تمام وجود دوسش داره به دختره ببخشه.اگه گفتین اون چیز با ارزش چیه؟

نمیگم خودتون پیدا کنید.

حالا بیایید دست در دست هم دهیم به مهر تا این عروسی را کنیم آباد

پس همگی بگین مبارکه مبارکه مبارکه...

للللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللی

آره دوستان اینه عاقبت از خود گفتن و...

 

+نوشته شده درشنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 21:54 توسط (((ماچند نفر))) |

سلام  دوستان باادامه مطلب در خدمتتون هستم

بله من فریب چشمای اون وخوردم گاهی وقتا با اون چشماش

 

زول می زد به من ومن می گفتم دیگه حتی نمی تونم یک لحظه

 

دور از ا آن چشمها زندگی کنم وتامیخواستم حرف از جدایی بزنم

 

شروع به ریختن اشک تمساح می کردنندو من وقتی اون اشکها

 

رو می دیدم هزار بار تو خودم می مردم وزنده می شدم وغافل

 

از این که اون اشکها شیطانی بودندبقول خودش یه بازی بود

 

وخوشبختانه حالا دارن جزای کارشونومی بینند وبه دست وبال

 

هر کس و ناکسی می افتن وانگار همه از سر گذشت به قول دادشم

 

فرشته شیطانی باخبرند که همه از خودشون با گفتن

 

 اعوذ بالله من ان شیطان نرجیم  از خود می رانند

+نوشته شده درشنبه بیستم بهمن 1386ساعت 22:50 توسط (((ماچند نفر))) |

هر چند که حرف و غزل در نگاه ماجاریست

سکوت کنید دوستان که سکوت الزامی است

 

میخواهیم در رابطه با سر گذشت یک دختری حرف بزنیم که یک زمانی

زیباترین و با شخصیت تریندختر در یک دهات بود. 

آری زیبا نه زیبای ظاهری بلاه زیبای درون که سر شار از عشق ومحبت

بود.اگر با کسی لب به سخن می گشود محال بو آن شخص چند دانگی

از قلبش را به او اختصاص ندهد.اوشخصیتی داشت متوازن و سر شار از

احساس.او دختری بود که دریک خانواده محترم و مذهبی زندگی میکرد

چندی نگذشت که آن دختر برای ادامه درس به شهرستان رفت مدت زمانی کذشت

گویی او دیگر عوض شده بود کم کم داشت از شخصیتی که در درونش نهفته بود

احساس غرور میکرد اری همان دختری که اصلا نمی دانست غرور چند بخشه

آن را پیشه کار خود قرار داد.چندی نگذشت که او توسط شخصی که دوستش داشت

به نشریه راه یابدو یکی از اعضای آن نشریه شود.افراد آن نشریه کسانی بودند که

برادری ،دوستی،صمیمیت و محبت را پیشه کار خود کرده بودند و اسم نشریه را

با تلاش خود سر بلند نگه داشته بودند.ولی این همه محبت میان افراد چندی نگذشت

که رنگ بی رنگی را به خو گرفت و رفته رفته گلایه ها و شکایات شروع شد...

********************

منتظر ادامه مطلب باشید

********************

+نوشته شده درچهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 14:46 توسط (((ماچند نفر))) |